To be
...
این روزهای من همه اش تضاد است این روزهای من دلهره آور است این روزهای من قشنگ است این روزهای من کسی به من سلام نمی کند این روزهای من کسی برای من دعا نمی کند این روزهای من یک نکته مشابه دارد این روزهای من می گذرد به ۳۰ رسیدم نمی دانم چه زود گذشته نمی دانم روزهای تکراری چقدر زیاد مرا دوره کردند اما می دانم امروز به ۳۰ رسیدم دلم برای هیچ چیز و هیچ کجا تنگ نشده است دلم نمی خواهد هیچ جایی باشم دلم می خواهد همین جا روی صندلی کار پشت میز کار باشم دیدی چه زود به بطالت رسیدم تمام شیشه های دور تادور به یکدفعه از هم می پاشد تنها با اشاره ناخنکی با لاکهای قرمز و سیاه کمی می ترسی کمی سر در گم ولی ایرادی ندارد من هنوز ایستاده ام و هنوز باران یک ریز و مدام آرزو می کنم تا بر من و این روح خسته ببارد می بینم تنها من ماندم و بی کسی وقتی مرور می کنم از گذشته تصاویر مبهم و پراکنده می بینم چه تلاش ها چه زحمت ها چه وقت تلف کردن ها هیچ کدام برای من راه روشنی نشان نمی دهد هیچ کدام در راستای من نیست نمی دنم تا کی باید به این شکل روزگار بگذرانم باید به چه شکل صبح را شب و شب را صبح نمایم انگار بدنم از من نبود دیشب انگار بی آنکه بدانم و بخواهم پرواز می دیدم تو چه می دانی از من وقتی بی جنجال لباس هم آغوشی با من می پوشی چقدر دلم یک لیوان آب گوارا می خواست چقدر دلم یک همدل و همراه می خواست چقدر دوست داشتم آن دخترک نقاشی ها بودم چقدر دلم بی پروایی می خواست دوست داشتم انکار می کردم خود را به تمامی دوست داشتم رهایی رهایی رهایی را فریاد می زدم بی آنکه کسی از من دلخور شود من هستم و باران می بارید بر من بی دریغ و آرام من هم دل دادم بی آنکه بخواهم دلم پر شد از هستی از شادی از اتفاقات خوب وای چه دوستت دارم ها کوتاه است!!! کوتاه تر از یک هم آغوشی! کوتاه به کوتاهی ثانیه ها ما هستیم و این دل در به در رفت و هيچ نگفت ، رفت و نگاهي به پشت سر نكرد رفت و ديگر بار و ديگر بار غصه هايي بر من برجا گذاشت رفت ، دلش مي خواست نمي دانم سلام مادر ببين پسر كوچكت امروز چه بزرگ شده ببين آدمهاي بسياري در اطرافش نشسته اند مادر، مي داني ولي چرا او بازم تنهاست بازم در گيرو دار دلواپسي ها نشسته مادر، خواهر كوچكمان را ديده اي او ثمره هم آغوشي پدر با كسي نيست او ثمره بي عدالتي اين زمين و آسمان است حال چه مي پرسي از من، قد و وزن و درآمد... چه فكر مي كني، چه فرض مي كني اي انار اي دانه هاي خوش رنگ و شهواني ديشب دختركي به تماميت جلوه گاه حضور شما بود كوچه هاي تاريك، لبان انار مانند قاچ خورده در التماس بوسه هاي شفا بخش سرخي لب ها ، سرخي قلب ها، سرخي گونه ها، از شرم بوسه هاي بي هوا بيچاره دل چه دل دلي مي كند در اين كوچه هاي بي كسي بيچاره تو كه در كوچه هاي بي كسي تنها آشنايي بيچاره من كه اجازه و فرصت، دل سپردن و دل دادن و دل بازي ندارم بيچاره ما، كه در فرصتي براي هم آغوشي خواهيم ماند و سهم ديگران مي شويم مي گذرد.... از كنار جنجال ها و در خواست ها كودكان گداي اعداد...تصحيح اوراق از هم گسيخته در بين اقتصاد و كسب و كار و توليد نمي دانم چرا كسي بي مادر ...كسي افسرده شده ...كسي از مشكلات زتدگي براي من نوشته و در دور دست ها و يا همين نزديك دختركي با پيراهن آبي و گوشواره هاي بلند و خنده ي اغوا كننده در عكسي مرا تا ابتداي هوس و شهوت مي برد زيركانه مي خندد و زيبايي خود را به رخ مي كشد اي واي بر من كه در اين هياهو ...آرام و متين تنها نظاره گر نشستم مردي با صورتي جوان و دستان نرم و لطيف و قلبي پير


